تبليغاتX
رپ اسپورت

رپ اسپورت

شعری از سیما نوذری عزیز دلم

مثل همیشه خاطره می کوفت بر سرم

تا بازهم روانه شوم سمت دفترم

درفکرهای آبکی ام گیر کرده ام

حتی تو را از عشق خودم سیر کرده ام

اینجا منم ، ادامه ی تو ابتدای راه

جایی پر از خطوط تَرک خورده ی سیاه

اینجا به سوی من همه انگشت اتهام

با خود در آینه الکی میکنم سلام

امشب تو نیستی که مرا زیر و بم کنی

امشب تو نیستی که به قلبم ستم کنی

حال مرا دوباره از عشقت بهم بزن

بر شیشه ها ی عینک خود قاب غم بزن

غم آمده به زخم نگاهم نمک زده

چون بند بندِ ثانیه هامان کپک زده

این قلب زخم خورده امانم نمی دهد

این عقل کور راه نشانم نمی دهد

حالا دوباره ساحل و دریا موازی اند

حتی کلاغ و باغچه از عشق راضی اند

یادم نبود اینکه تو دیگر پرنده ای

من عاشقم ؟ نخیر! چه حرف زننده ای

با قلب زخم خورده ی در حال انفجار

در کوپه های خاطره هستیم هم قطار/.

 

                           سیما نوذری

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:10  توسط نازی  | 

شعری از : شل سیلور استاین

آرزوهایی که حرام شدند

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 13:59  توسط نازی  | 

 

برهنگی ٬ بیماری عصر ماست ٬ به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان ساخته است . . . (قسمتی از نامه چارلی چاپلین به دخترش ) 

در راه رسیدن به اوج با مردم مهربان باش چرا که هنگام سقوط با همان مردم روبرو خواهی شد

تو مگه باده فروشي که همه مست تو اند / تو مگه ساغر عشقي که همه معشوق تو اند منشين با همگان اي گل زيباي دلم / که به ظاهر همه مشتاق و خريدار تو اند . . .

ديروز اومده بود ديدنم ، با يه شاخه گل سرخ و همون لبخندي که هميشه آرزوش رو داشتم گريه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ، ولي من فقط نگاش کردم ، وقتي رفت سنگ قبرم از اشکاش خيس شده بود . . .

ديروز اومده بود ديدنم ، با يه شاخه گل سرخ و همون لبخندي که هميشه آرزوش رو داشتم گريه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ، ولي من فقط نگاش کردم ، وقتي رفت سنگ قبرم از اشکاش خيس شده بود . . .

  تو مرا فرياد کن اي هم نفس / اين منم آواره ي فرياد تو اين فضا با بوي تو آغشته است / آسمانم پر شده از ياد تو . . .

اين را بدان اگر در قلبي جاي گرفتي و عاطفه اي را به بازي عشق در آوردي تا ابد در قلبي که دوستت دارد زنده خواهي ماند . . .

خيالت راحت ، ديگر اشکي نيست که به بالينت بريزد و احساس را شکوفا کند تنها بغضيست که فرو رفتنش حسرت در چشمانم مي تازد . .

بر درت مي آمدم هر شب مرا وا ميزدي / گفتمت نا مهرباني دم ز حاشا ميزدي ديدمت يک شب به دريا خيره بودي تا به سحر / کاش درياي تو بودم دل به دريا ميزدي . .

من و تو مثل دو تاخط می مونیم که توی دفتر مشق اسیر شدیم ، نرسیدیم به هم آخرش تو همون دفتر کهنه پیر شدیم ، بی هم روزا گذشت دستای من نرسید به دستای تو ، مگه با شکست من شکست تو

خواهم که دهم جان به تو میل دلم اینست ، ترسم که پسندت نشود مشکلم اینست ، پروا مکن از قتل من امروز که فردا ، شرط است نگویم به کسی قاتلم اینست ، هرگز نروم جای دگر از سر کویت ، تا جان بود اندر تن من منزلم اینست ، جز وصل رخ دوست نخواهم ز خدا هیچ ، در دهر امیدی که بود در دلم اینست

زرد است که لبريز حقايق شده است...تلخ است که با درد موافق شده است...شاعر نشدي وگرنه ميفهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 19:14  توسط نازی  | 

سروده ی از لینا روزبه حیدری

*مي گويند مرا آفريدند از استخوان دنده چپ مردي به نام آدم حوايم ناميدند يعني زندگي تا

 در کنار آدم يعني انسان همراه و هم صدا باشم * مي گويند ميوه سيب را من خوردم شايد

 هم گندم را و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم مي نمايند بعد از خوردن گندم و يا

 شايد سيب چشمان شان باز گرديد مرا ديدند مرا در برگ ها پيچيدند مرا پيچيدند در برگ

 ها تا شايد راه نجاتي را از معصيتم پيدا کنند * نسل انسان زاده منست من حوا فريب

 خورد? شيطان و مي گويند که درد و زجر انسان هم زاده منست زاده حوا که آنان را از

 عرش عالي به دهر خاکي فرو افکند * شايد گناه من باشد شايد هم از فرشته اي از نسل

 آتش که صداقت و سادگي مرا به بازي گرفت و فريبم داد مثل همه که فريبم مي دهند

 اقرار مي کنم دلي پاک معصوميتي از تبار فرشتگان و باوري ساده تر و صاف تر از آب

 هاي شفاف جوشنده يک چشمه دارم * با گذشت قرن ها باز هم آمدم ابراهيم زاد? من بود

 و اسماعيل پرورد? من گاهي در وجود زني از تبار فرعونيان که موسي را در دامنش

 پروريد گاهي مريم عمران، مادر بکر پيامبري که مسيح اش ناميدند و گاه خديجه، در

 رکاب مردي که محمد اش خواندند * فاطمه من بودم زليخاي عزيز مصر و دلباخته

 يوسف هم من بودم زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملکه سبا من بودم و فاطمه زهرا هم

 من * گاه بهشت را زير پايم نهادند و گاه ناقص العقل و نيمي از مرد خطابم نمودند گاه

سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند ياد کرده و در کنار تنديس مقدسم اشک ريختند گاه

زندانيم کردند و گاه با آزادي حضورم جنگيدند و گاه قرباني غرورم نمودند و گاه بازيچه

خواهشهايم کردند * اما حقيقت بودنم را و نقش عميق کنده کاري شده هستي ام را بر برگ

 برگ روزگار هرگز منکر نخواهند شد * من مادر نسل انسان ام من حوايم، زليخايم،

 فاطمه ام، خديجه ام مريمم من درست همانند رنگين کمان رنگ هايي دارم روشن و تيره

و حوا مثل توست اي آدم اختلاطي از خوب و بد و خلقتي از خلاقي که مرا درست

همزمان با تو آفريد * بياموز که من نه از پهلوي چپ ات بلکه استوار، رسا و همطراز با

تو زاده شدم بياموز که من مادر اين دهرم و تو مثل ديگران زاده من!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:0  توسط نازی  | 

جرج آلن: اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند،مي‌شکنند

روز اول شوخی شوخی جدی شد شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو

زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

دوثت دارم، دوصت دارم، دوسط دارم، دوثط دارم، دوصط دارم، دوست دارم. خلاصه همه جوره دوست دارم...!


کسی اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدني ست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفأل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

دوست دارم یه سنگ بردارم و روی اون بنویسم: دلم برات تنگ شده و اونو محکم بکوبم توی سرت تا بفهمی که فراموش کردن من چقدر سخت و دردناکه
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:22  توسط نازی  | 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید...

در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش...

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست...

برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست...

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم...

بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید!

آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند...

هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود...

اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید...

صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست...

وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند !

كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد...

كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند !

بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی !!!

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید...

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید...

خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید ...

خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد، ولی آن را داخل لانه اش نمیاندازد !

درباره درخت، بر اساس میوه اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش !

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند كه خیال میكند دیگران را فریب داده است !!!

كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند !!!

هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد ...

كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است !

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت !!!


اینكه ما گمان میكنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم .
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:13  توسط نازی  | 

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است ...

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما...

سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد...

اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید...

افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند...

پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر...

كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم

كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید...

انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند...

همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد...

تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است...

دشوارترین قدم، همان قدم اول است...

عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید...

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:8  توسط نازی  | 

انیشتین می گفت :" آنچه در مغزتان می گذرد ،جهانتان را می آفریند. "

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره های علم موفقیت)احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می گوید :" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می خواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید ."

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی ،ملموس تر می کند :" صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد . بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند . یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم ! بچه هایتان واقعا دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید ؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست . واقعا متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم ، مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است . من واقعا گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم . نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد ."
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :" صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به ان مرد گفتم : واقعا مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد ٬اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ."

" حقیقت این است که به محض تغییر برداشت ٬ همه چیز ناگهان عوض می شود . کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می دهد."

دکتر کاوی با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیبای مولانا می اندازد که :

" پیش چشم ات داشتی شیشه ی کبود
لاجرم عالم کبودت می نمود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:21  توسط نازی  | 

هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد؛
بنشينيد و فكر كنيد.

يك دقيقه وقت بگذاريد
و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد.


يك دقيقه وقت بگذاريد
و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و
دلواپسي هاي آينده پاك كنيد


يك دقيقه وقت بگذاريد
و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش
غصه خوردن و تنش عصبي دارد.


يك دقيقه وقت بگذاريد
و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند.


يك دقيقه وقت بگذاريد
و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد.


يك دقيقه وقت بگذاريد
تا از افكار منفي خلاص شويد.


يك دقيقه وقت بگذاريد
و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد.


يك دقيقه وقت بگذاريد
تا به تمدد اعصاب بپردازيد.


يك دقيقه وقت بگذاريد
و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد


يك دقيقه وقت بگذاريد
و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت
به وجود بياورد


و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد
كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است
درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:19  توسط نازی  | 

اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود !!!
"بالتیمور بیکن "

فکر می کنید قبل از اینکه یک مرد اعتراف کند که گم شده است چند راه دیگر را باید بالا و پایین برود ؟!
" نویسنده ی ناشناس "

تنها 99 درصد مردها هستند که باعث بدنامی 1 درصد باقی مانده می شوند !
" نویسنده ی ناشناس "

او مثل همان خروسی است که خیال می کند خورشید برای این طلوع می کند که صدای قوقولی قوقوی او را بشنود .
"جرج الیوت "

ما نقاط مشترک زیادی با هم داشتیم ، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود !!!
" شلی وینترز "

وقتی مردی به من می گوید که می خواهد همه ی ورق هایش را رو کند همیشه بی اختیار به آستینش نگاه می کنم !!!
" لزلی بلیشا "

اکثر مردها سه گروه را دوست دارند ولی هیچ وقت آنها را درک نمی کنند : افراد مونث ، دخترها و زنها !!!
"نویسنده ی ناشناس "

حرفی نیست که زنها کودن هستند ،ولی آنها برای این این طور آفریده شده اند که بتوانند با مردها برابری کنند!!!!!
" جرج الیوت "

شما خیلی مردهای باهوش را می شناسید که با زنهای کودن ازدواج کرده اند ، ولی هرگز زن باهوشی را پیدا نمی کنید که با مرد کودنی ازدواج کرده باشد !
" اریکا جانگ "

مردها دارای قوه ی بینایی هستند ولی زنها از بینش برخوردارند .
" ویکتور هوگو "

برای اینکه مردی را واقعا بشناسید ببینید که با یک زن ، یک بچه و یک لاستیک پنچر چطور رفتار می کند .
"نویسنده ی ناشناس "

وقتی شما نشسته اید مردها و بچه ها فکر می کنند حتما منتظرید تا کسی کاری به شما بدهد تا برایش انجام بدهید !!!
" سرنا گری "

هیچ وقت سوار ماشین مردهای ناشناس نشوید و فراموش نکنید که همه ی مردها برای شما ناشناس هستند .
" رابین مورگان "

زن بودن کار بسیار شاقی است ، چون معمولا مستلزم سر و کله زدن با مردهاست
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:18  توسط نازی  |